ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
86
قصص الانبياء ( فارسى )
مىگويد و پدر را مىفريباند . گرد آمدند و تدبير هلاك وى كردند : اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ . « 1 » گفتند بياييد تا بكشيم يوسف را يا بچايى درافكنيم وى را و از پدر دور كنيم تا از وى باز رهيم ، آنگاه [ b 93 ] توبه كنيم و بخداى باز گرديم و به خدمت پدر ، چنان كه از ما خشنود گردد تا بود كه خداى تعالى بخشنودى وى از ما خشنود گردد . يهودا گفت نبايد كشتن كه از ما كشتن برادر زشت بود و ليكن بچاه اندازيم تا خود آنجا بميرد . قوله تعالى : قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ . « 1 » گفت يكى از ايشان كه مكشيد او را و ليكن درافكنيدش در چاه . يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ « 2 » تا بعضى از روندگان راه او را برگيرند ، اگر كارى مىخواهيد كردن . همه بدين جمع شدند و تدبير كردند كه چگونه كنيم تا پدر دستورى دهد او را . بيامدند و يوسف را گفتند ترا خود هيچ آرزو نكند كه بدشت بيرون آيى و تماشا كنى تا دلت بگشايد ؟ يوسف گفت مرا آرزو هست ليكن پدرم دستورى نمىدهد . گفتند در خواه تا دستورى دهد . يوسف چند روز پدر را مىگفت كه مرا دستورى ده كه بدشت بيرون روم و تماشا كنم كه مرا آرزوى بيرون رفتن است . آخر يعقوب نرم شد . چون برادران يوسف ديدند كه پدرشان نرم شد ، بيامدند و گفتند يا پدر ما اين برادر ما را آرزوست كه با ما بدشت آيد و تماشا كند تا دلش بگشايد چراست كه ما را بر او ايمن نمىدارى كه ما او را دوست داريم و نيك خواهيم ؟ يعقوب گفت ترسم كه ببريد و ازو غافل مانيد و از پس گرگ او را بخوارد ، « 3 » . سخن گرگ در دهان ايشان نهاد . گفتند اگر گرگ او را بخوارد « 3 » و بتواند بخورد ما
--> ( 1 ) - يوسف 9 ( 2 ) - يوسف 10 ( 3 ) - بخورد